Friday, August 7, 2009

معرفت - اسماعیل وفا یغمایی

معرفت
اسماعیل وفا یغمایی
اول اوت دو هزار و نه
خیاطان خبره در کارند

پنهان شده در قیچی های خود
تا حقیقت را برش دهند
تا تکه تکه کنند و دوباره بدوزند
تا جامه دروغ ،بر جان حقیقت بیارایند
تا خون تو در میان آفتاب و شنزار پنهان شود
تا فریادت را در هوا بسوزانند
خیاطان در کارند

با ساطورها و قیچی های خونین
در بغداد و تهران و واشنگتن
خیاطانی دیگر نیز درکارند
تا از ترمه ی حقیقت زریباف
بر حقیقت عریان خونبافته جامه بپوشانند
[که اگر آسمان را هفت لایه
حقیقت را گاه هفتاد لایه است]ا
تا کسی نداند که در بهشت
زیباترین و آبدارترین سیب درخت ممنوع باغ خدا
ازخون آدم و حوا سرخ شده است
از خون آدم و حوا سرخ میشود
و دریغا
از خون آدم و حوا سرخ خواهد شد
و ما تنها به بهتان شیطان میاندیشیم
اول اوت دو هزار و نه

Thursday, August 6, 2009

من از اینجا - رسول یونان

من از اینجا...
این شهر
شهر قصه های مادر بزرگ نیست
که زیبا و آرام باشد
آسمانش را
هرگز آبی ندیده ام
من از اینجا خواهم رفت
و فرقی هم نمی کند
که فانوسی داشته باشم یا نه
کسی که می گریزد
از گم شدن نمی ترسد.

Monday, July 27, 2009

لمس آب - رسول یونان

لمس آب

جاده های بی پایان را دوست دارم

دوست دارم باغ های بزرگ را

رودخانه های خروشان را

من تمام فیلم هایی را

که در آنها

زندانیان موفق به فرار می شوند

دوست دارم!

دلتنگ رهایی ام

دلتنگ نوشیدن خورشید

بوسیدن خاک

لمس آب.

درمن یک محکوم به حبس ابد

پیر و خمیده

با ذره بینی در دست

نقشه های فرار را مرور می کند!

Saturday, July 11, 2009

اى خشمِ به جان تاخته، - فریدون مشیری

اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو
اى بغضِ گل انداخته، فريادِ خطر شو
اى روىِ برافروخته, خود پرچمِ ره باش
اى مشتِ برافراخته, افراخته ترشو
اى حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آى
از خانه برون چيست كه از خويش به در شو
گر شعله فرو ريزد، بشتاب و مينديش
ور تيغ فرو بارد، اى سينه سپر شو
خاكِ پدران است كه دستِ دگران است
هان اى پسرم، خانه نگهدارِ پدر شو
ديوارِ مصيبت كده ىِ حوصله بشكن
شرم آيدم از اين همه صبرِ تو، ظفر شو
تا خود جگرِ روبهكان را بدرانى
چون شير درين بيشه سراپاى،جگر شو
مسپار وطن را به قضا و قدر اى دوست
خود بر سرِ آن، تن به قضا داده، قدر شو
فرياد به فرياد بيفزاى، كه وقت است
در يك نفسِ تازه اثرهاست، اثر شو
ايرانىِ آزاده! جهان چشم به راه است
ايران ِكهن در خطر افتاده، خبر شو
مشتى خس و خارند، به يك شعله بسوزان
بر ظلمتِ اين شامِ سيه فام، سحر شو

Monday, May 18, 2009

احساس - رسول یونان


احساس

...

احساس مي كنم
جنگل
به طرف شهرمي آيد
احساس مي كنم
نسيم در جانم مي وزد
احساس مي كنم
مي شود
در رودخانه آسفالت پارو زد و
قايق راند...
همه اين احساس ها را
عشق تو به من بخشيده است

Thursday, May 14, 2009

معرفت -اسماعیل وفا یغمایی



معرفت
اسماعیل وفا یغمایی

به مقصد خواهی رسید
حتی اگر توقف کنی
اگر روی باز گردانی
و به سوی آنجا که اغاز کرده بودی بشتابی
راه در زیر گامهای تو خواهد چرخید
و چون رودی از زمان و ماده و راز
ترا به مقصد خواهد رساند

***
نمی توانی توقف کنی
ونمی توانی باز گردی
نمی توانی پنهان شوی
نمی توانی بگریزی
مقصد در انتظار تونیست
که او به سوی تو روانه است
که او به سوی تو روانه است
با سکوئی و بر ان ترازوئی و آینه ای
و پرده ای که در پس آن هیچ پیدا نیست.

خواهی ایستاد
ومقصد در برابر توست
با نفسهایش بر پوست خسته چهره تو
غروری در کار نیست
و نه غوغای مداحان و ملازمان
ونه غریو قاریان و مؤانسان
آسمان خاموش است چون همیشه
در آینه خود را خواهی نگریست
و پرده فرو می افتد و خود را خواهی دید
خود را در برابر خویش
با ترازوئی در دست
و هزار چهره در پی هزار چهره در پی هزار چهره
که از چهره ات می گذرند و گورها
در سکوت و فریاد و اشک

خود را داوری خواهی کرد
و داوری خواهی شد
و باد از راه خواهد رسید
و باد از راه....
چهاردهم ماه مه دو هزار و نه

Monday, April 13, 2009

تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب - فریدون مشیری


ترانه این شعر را با صدای سیاوش کسرایی از اینجا دانلود ویا بشنوید. ترانه این شعر را با صدای شجریان از اینجا دانلود ویا بشنویدمن آن ابرم که می آیم ز دریا
روانم در به در صحرا به صحرا
نشان کشتزار تشنه ای کو
که بارانم که بارانم سراپا

پرستوی فراری از بهارم
یک امشب میهمان این دیارم
چو ماه از پشت خرمن ها بر اید
به دیدارم بیا چشم انتظارم

کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

به شب فانوس بام تار من بود
گل آبی به گندمزار من بود
اگر با دیگران تابیده امروز
همه دانند روزی یار من بود

نسیم خسته خاطر شکوه آمیز
گلی را می شکوفاند دل آویز
گل سردی گل دوری گل غم
گل صد برگ و ناپیدای پاییز

من و تو ساقه یک ریشه هستیم
نهال نازک یک بیشه هستیم
جدایی مان چه بار آورد ؟ بنگر
شکسته از دم یک تیشه هستیم

سحرگاهی ربودندش به نیرنگ
کمند اندازها از دره تنگ
گوزن کوه ها دردره بی جفت
گدازان سینه می ساید به هر سنگ

سمندم ای سمند آتشین بال
طلایی نعل من ابریشمین یال
چنان رفتی بر این دشت غم آلود
که جز گردت نمی بینم به دنبال

تن بیشه پر از مهتابه امشب
پلنگ کوه ها در خوابه امشب
به هر شاخی دلی سامان گرفته
دل من در برم بی تابه امشب

غروبه راه دور وقت تنگه
زمین و آسمان خونابه رنگه
بیابان مست زنگ کاروانهاست
عزیزانم چه هنگام درنگه

ز داغ لاله ها خونه دل من
گلستون شهیدونه دل من
نداره ره به آبادی رفیقون
بیابون در بیابونه دل من

از این کشور به آن کشور چه دوره
چه دوره خانه دلبر چه دوره
به دیدار عزیزان فرصتت باد
که وقت دیدن دیگر چه دوره

متابان گیسوان درهمت را
بشوی ای رود دلواپس غمت را
تن از خورشید پر کن ورنه این شب
بیالاید همه پیچ و خمت را

گلی جا در کنار جو گرفته
گلی ماوا سر گیسو گرفته
بهار است و مرا زینت دشت گلپوش
گلی باید که با من خو گرفته

سحر می اید و در دل غمینم
غمین تز آدم روی زمینم
اگر گهواره شب وا کند روز
کجا خسبم که در خوابت ببینم

نه ره پیدا نه چشم رهگشایی
نه سوسوی چراغ آشنایی
گریزی بایدم از دام این شب
نه پای ای دل نه اسب بادپایی

چرا با باغ این بیداد رفته ست ؟
بهاری نغمه ها از یاد رفته ست ؟
چرا ای بلبلان مانده خاموش
امید گل شدن بر باد رفته ست ؟

به خاکستر چه آتش ها که خفته است
چه ها دراین لبان نا شکفته است
منم آن ساحل خاموش سنگین
که توفان در گریبانش نهفته است

نگاهت آسمانم بود و گم شد
دو چشمت سایبانم بود و گم شد
به زیر آسمان در سایه تو
جهان دردیدگانم بود و گم شد

غم دریا دلان رابا که گویم ؟
کجا غمخوار دریا دل بجویم ؟
دلم دریای خون شد در غم دوست
چگونه دل از این دریا بشویم؟

سبد پر کرده از گل دامن دشت
خوشا صبح بهار و دشت و گلگشت
نسیم عطر گیاه کال در کام
به شهر آمد پیامی داد و بگذشت

نسیمم رهروی بی بازگشتم
غبار آلودگی این سرگذشتم
سراپا یاد رنگ و بوی گلها
دریغا گو غریب کوه و دشتم

تو پاییز پریشم کردی ای گل
پریشان ز پیشم کردی ای گل
به شهر عاشقان تنها شدم من
غریب شهر خویشم کردی ای گل

خوشا پر شور پرواز بهاری
میان گله ابر فراری
به کوهستان طنین قهقهی نیست
دریغا کبک های کوهساری

بهارم می شکوفد در نگاهت
پر از گل گشته جان من به راهت
به بام آرزویم لانه دارند
پرستوهای چشمان سیاهت

شبی ای شعله راهی در تنم کن
زبان سرخ در پیراهنم کن
سراپا گر بزن خاکسترم ساز
در این تاریکی اما روشنم کن

منم چنگی غنوده در غم خویش
به لب خاموش و غوغا در دل ریش
غبار آلود یاد بزم و ساقی
گسسته رشته اما نغمه اندیش

شقایق ها کنار سنگ مردند
بلورین آب ها در ره فسردند
شباهنگام خیل کاکلی ها
از این کوه و کمرها لانه بردند

بهار آمد بهار سبزه بر تن
بهار گل به سر گلبن به دامن
مرا که شبنم اشکی نمانده است
چه سازم گر بیاید خانه من ؟

غباری خیمه بر عالم گرفته
زمین و آسمان ماتم گرفته
چه فصل است این که یخبندان دل هاست
چه شهر است این که خاک غم گرفته ؟

به سان چشمه ساری پاک ماندم
نهان در سنگ و در خاشاک ماندم
هوای آسمان ها در دلم بود
دریغا همنشین خاک ماندم

سحرگاهان که این دشت طلاپوش
سراسر می شود آواز و آغوش
به دامان چمن ای غنچه بنشین
بهارم باش با لبهای خاموش

تو بی من تنگ دل من بی تو دل تنگ
جدایی بین ما فرسنگ فرسنگ
فلک دوری به یاران می پسندد
به خورشیدش بماند داغ این ننگ

پرستوهای شادی پر گرفتند
دل از آبادی ما بر گرفتند
به راه شهرهای آفتابی
زمین سرد پشت سر گرفتند

به گردم گل بهارم چشم مستت
ببینم دور گردن هر دو دستت
من آن مرغم که از بامت پریدم
ندانستم که هستم پای بستت

الا کوهی دلت بی درد بادا
تنورت گرم و آبت سرد بادا
اسیر دست نامردان نمانی
سمندت تیز و یارت مرد بادا

دو تا آهو از این صحرا گذشتند
چه بی آوا چه بی پروا گذشتند
از این صحرای بی حاصل دو آهو
کنار هم ولی تنها گذشتند

Monday, April 6, 2009

چهار هزار چریک - اسماعیل یغمایی



چهار هزار چریک!(1)ا
اسماعیل وفا یغمائی
از مجموعه شعر نیایش نهانی مرتدان
گوش کنید رفقا!
چهار هزار چریکند
در محاصره چهل هزار خنجر!.


نمی گویم
و نمی دانم
در این شب سفت شده
خورشیدها یند؟
یا ستاره ها؟
فانوسها یند؟
یا شمعهائی در گذرگاه توفان؟


نمی گویم
و نمی دانم
ققنوسند؟
یا سمندر؟
یا کرم شبتاب؟
که در این شب سفت شده
تنها یک نقطه را روشن می کند
اما میدانم
اما این را میدانم رفقا!
اگر خاموش شوند!
اگر خاموش شوند!
اگر خاموش شوند!
تنها ما می مانیم و ظلمت
و مشتی حرف
در این شب سفت شده
در این شب سفت شده
در این شب سفت شده.


گوش کنید رفقا!
پس از چهل سال!
چهار هزار چریک اند
در محاصره چهل هزار خنجر
گوش کنید رفقا!....
چهار اکتبر 2006 میلادی

چهار هزار چریک!(2)1

میشود
تمام ابرها را جارو نکرد
و تمام اختلافات را نیز،
میشود اعلام کرد!
می شودرویاروی رسولان و کتابهای آسمانی ایستاد:
که نه ما گوسفندانیم و نه خدا شبان!
که خدا آفتابی است تابنده بر همگان!
یکسان
و بی هیچ نبی و ولی!
تا بتابد و بنوازد
تا خود را در پرتوهای خویش در تمام جهان تماشا کند،
و می توانیم بگوئیم
چون نخستین انسان نخستین پیامبر بود!
ما نیز می توانیم رسول و خدابان خویش باشیم!.


می توان با رسا ترین فریاد
این همه ،
و فراتر از این همه را اعلام کرد
اگر بر خویشتن استوار ایستاده باشیم
اگر نگران تنهائی و انزوای خویش نباشیم
اگر انسانی باشیم بدان قواره که
جهان در او می زید و تنفس می کند
و خدا در اوچشم می گشا ید و پلک می زند،
اگر نگران نان و آب و آبرو
و سقف و بستروهمبستر خویش
و نکوهش و ستایش آن و این
و اخم و لبخند این و آن نباشیم،
و اگر باور داشته باشیم
که دربرابر کوهستانهای اندیشه
عظیم ترین کوههای زمین جز تپه هائی کوتاه قامت نیستند
و ما نیز می توانیم بر این کوهستانها
چون رسولی یا پیامبری فرا رویم
و الواح زندگی خود را بر قله ها باز جوئیم.


می توان فرا رفت و فاصله گرفت!
می توات انکار کرد و عصیان کرد و سرپیچید!
می توان فراتر از آسمانهای مرسوم آسمانی وخدائی یافت
و فراتر از مناره ها وموذنان و اذانها اذانی دیگر سر کرد!
اما می توان با تمام ابرها واختلافها به یاد آورد
اینان!
اینان که با هستی شان همگونیم ویا نا همگونیم
اینان شماری همانانند که نخستین ستاره ها را در شب ترکاندند
و کلام مقدس آزادی را بر پیشانی تاریک استبداد کوبیدند
و خونشان بر فلق فرو ریخت
تا سپیده بر آید.


می توان به یاد آورد
اینان همان سپیده معصوم آغازند
همان سپیده بکر نخستین
و تکه ای از نخستین سپیده دمی که بر فراز جهان بر آمد.
اینان همان سه تن اند و همان سی تن،
اینان همان حنیف اند وهمان سعید و بدیع
درصبح چهارم خرداد،
اینان همان قامت خرد شده و دوباره بهم آمده احمدند
ومعصومیت گل سرخ خون افشان .
اینان همانانند که پیکرهاشان نیرومند تر از شلاقهابود
که شهامتشان نیرومند تر از مرگ بود
و شرافتشان شرمگین اندوه ملتشان،
اینان همانانند که برخاستند
هنگامی که دیگران نشسته بودند
فریاد بر آوردند
هنگامی که دیگران خاموش بودند،
و مردند
تا دیگران بتوانند زندگی کنند،
برخیزیم و بشکافیم گورهایشان را!
برخیزید و بشکافیم گورهاشان را در سراسر این سر زمین
در اعماق گورهای
گمنام
هنوز از زخمهاشان خون می ریزد
دهانهای خرد شده شان بوی سیا نور می دهد
کبودی شلاقها بر ساقهایشان پیداست
و مشتهاشان گره شده
و قامتهایشان استوار است.


بر خیزیم و بشکافیم گورها شان را.
و بر فراز هر گور و هر جسد
شجاعانه سرود بخوانیم
که می شود تمام ابرها را جارو نکرد
و تمام اختلافات را
اما بخوانیم که:
اینان همانانند که از عمق سر زمین ما روئیده اند
از درخت و سنگ و شعر
از خورشید و ابر و بارانهای سرزمین ما
ازکوهساران و رودها و جویبارهایش
از جنگلها و کشتزارهایش
از غوغای شهرها و بازارهایش.
اینان همانانند
که از عمق سرزمین ما روئیده اند
ازتمامت تاریکی ها و روشنائی هایش
از استخوانها و گیسوان
و آرزوهای خاک شده پدران و مادران و نیاکان ما
از گنبدها و سقاخانه ها و بازارچه ها
از ضرب مرشد و زنگ زورخانه ها
از لهجه ها و بوی چادرها
اززرفترین ژرفاژرف این سرزمین

ازهستی و نیستی اش
از ناتوانیها و توانائی هایش
فشرده شده و تقطیر شده
و بخوانیم و پیش آز اواز برکشیدن بدانیم که:
اینان اصا لت این سرزمین اند
اینان!
این رزم آوران!
و روبروی دشمنان و خائنان
بخوانیم که:
اینان همانانند که چهل سال جنگیده اند،
اینان همانانند که با نامشان
بازوان ما به بالهامان بدل شد
و به پرواز در آمدیم
تا افقهائی دیگر را باز بینیم و باز جوئیم،
و اینان همانانند
که بر فراز بسترهای خفتگان وخستگان راهها
با اینهمه زنجیر بر بالهایشان
با این همه زنجیر بر بالهایشان
با این همه زنجیر بر بالهایشان
هنوز در پروازند و سرود می خوانند
هنوز در پروازند وسرود می خوانند
هنوز در پروازند وسرود می خوانند
به سوی سپیده و صبح.


گوش کنید رفقا!
تنهاعکسهاشان را در قابها گرامی مداریم
تنهاترانه هاشان را بر سر میز صبحانه نشنویم!
تنها از خاطراتمان با آنها مگوئیم
واختلافاتمان را فراموش نکنیم
وتمام ابرها را جارو نکنیم اما،
گوش کنید رفقا
پس از چهل سال!
چهار هزار چریک اند
در محاصره چهل هزار خنجر
گوش کنید رفقا......
ششم اکتبر 2006

Sunday, March 15, 2009

سنگسار؛ شعری از سیمین بهبهانی



سنگسار
نوبت اقرار زن تا چار شد
حکم دین از رجم او ناچار شد
این گره را دست حاکم باز کر
دراز پنهان فاش در بازار شد
مومنان را شرع اول زد صلا
سینه ها شان مشرق الانوار شد
این یکی بربام شد آن بر درخت
سنگ و لعنت محض دین ایثار شد
کم کمک در دست ها نیرو نمان
دشوق اندک خستگی بسیار ش
دزن هنوزش نیمه جانی مانده بود
خواستارش هفت جان شد هار شد
تخته سیمانی فراز آورد و سخت
برسرش کوبید و ختم کار ش
دگفتم از امداد غیبی دان که دین
با زمان همرنگ و هم رفتار شد
عصر سیمان است و عصر سنگ نیست
سنگسار البته سیمان سار شد

آمــــد بــهـــار زیـبـا ، مـی آور از نــهــانــگــاه -جمشید پیمان



آمــــد بــهـــار زیـبـا ، مـی آور از نــهــانــگــاه
فروردین هزارو سی صد و هشتاد و هشت
جمشید پیمان

آمــــد بــهـــار زیـبـا ، مـی آور از نــهــانــگــاه پـیـمـانـه ده پـیـاپـی ، دیـرست و گشتـه بـیـگاه
آن مـی بـه جـام مـن ریـز کز سـاقی الـستـش نه شیـخ بـرده بوئـی ، نه می شناسدش شاه
نه زآن می ئی که صوفی پنهان زخلق نوشیـد ازچــالـه پـــا بــرون کـرد ، بــاسـر فـتـاد درچــاه
زآن تـلخ وش که صـوفی ام الخبائثش خواند * فـهم سخـن نـکرد او ،بــیـگانـه بـود و بــدخــواه
درایــن بــریــده دل هـا ، نـقـش از وفـا نـبـیـنی هـرچـنـد قصـه گـویـنـد ، ازعشق ، گاه و بــیگاه
بنـشسته گـاه و بـیـگـاه ، ناخوانده برسرخوان بــردنـدخـوان و خــانـه ، ایــن مـردمـانِ کــج راه
زیــن خــوارمـایـه مـردم ، دیـگرسخـن نــگـویـم شـایـد رهـنـد روزی ، زیـن وضـع تـلــخ جـانـکـاه
بــگـذار تـابـمـیـرنـد درعـیـن خـود پــرسـتـی** ازدسـتِ مـی پـرستـان ،ازکـیــنـه بـرکشنـد آه
بـاری ، بـیـار سـاقی ، زان بـاده هـای نـوشیـن تــاسـاعـتـی بـنـوشـم بــاهـمـدمــانِ دلــخــواه
آن می که شمـس تبریز ، درجام مولوی ریخت کردش دوبــاره بـیــدار ، بــازش کـشـیــد در راه
آن بـاده را کـه هـاتـف ، درگـردش شبـانـه*** بــگــرفـت عــاشـقــانــه ، ازســاقــی دل آگــاه
نــوشم بـه نـام یـــاران ، درشـهـر بـی قــراران جـــان بــر کــفــانِ عــاشـق ، آزادگــــانِ آگـــاه
نوشم به نامشان مـن ،آن می که خورد حـافظ از مـحــتــسب نــهـانـی ، درخـلـوتِ شـبــانـگـاه
مـن رنــدِ بــاده نـوشم ، دلـق از ریــا نـپـوشــم خواهی به دل مکن بد ،خواهی به سر بکن کاه
جمشید پیمان ، فروردین 1388
*حافظ فرماید:
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند
اشـهـی لـنـا و احـلـی من قبله العذارا
**باز هم حافظ فرماید:
بامـدعـی مـگوئـیـد اسرارعشق و مستی
تــا بـی خـبـر بـمـیـرد درعین خود پرستی
*** هاتف اصفهانی، شاعر قرن دوازدهم هجری
با به ترین درود ها ،
فرا رسیدنِ بـهـار و آغاز سالِ نو را شادباش مـی گویم .
برای جان برکفانِ عاشق ،آزادی ستانانِ شهر اشرف ،
سالی سرشار ازپـیـروزی و سـرفـرازی آرزو مـی کنم .
بــه امـیـدِ فـرا رسیـدنِ بـهـار آزادی در ایــران
جمشید پیمان ، فروردین هزارو سی صد و هشتاد و هشت

Friday, March 6, 2009

بانویِ من ، امروز روز توست -جمشید پیمان



بانویِ من ، امروز روز توست
( زن ایرانی و هشت مارس )
جمشید پیمان ، 3 ـ 3 ـ 2009

بانویِ من ، بانویِ من !
برشانه هایِ تردِ تو اندوهِ سال هاست .
در دست هایِ تو
تصویردردِ کهنه یِ تاریخ ، مانده است
در گریه هایِ تو
خونِ هزاره هاست که سرریز کرده است
برگونه هایِ زردِ تو ،رنج وبال هاست .

بانویِ من !
می بینمت هنوز
پیچیده در کشاکش بس شعله ی هراس
خاموش و سر به زیر و دل افسرده و پریش
در کنج خلوتِ پر شور عارفان
در غرفه هایِ شوکتِ شاهانِ روزگار .
می بینمت هنوز
همراهِ لیلی و شیرین و کیمیا
بی پای رفتن و بی دست اختیار
بی فرصتِ گزینش و در متن اضطراب ،
گیسو سپید کرده و دل خسته زانتظار .

بانویِ من !
نوباوه یِ جهان ندیده یِ دامانِ یزدِگرد
می بینمت به یـثـربِ تاریخ ،
تـاراج می شوی .
می بینمت که بر سر بازار بلخ و شام
با مایه هایِ غارتِ استخر و تیسفون
چوب حراج می خوری و پیش گریه ام
آماج می شوی.

بانویِ من !
آئینه یِ مکدر پروین خسته جان
تصویر پر غبار تو را ، نازنین من ،
در پیش دیده یِ پر وحشتم نهاد
صدها شیار پرسش بی پاسخ زمان
پیشانی بلند تو را ، نازنین من
از هم گسسته بود .
دیدم تو را ،
در تو به تویِ لب به لب از آهِ آینه
دیدم تو را ،
مثل هزاره هایِ ز سر برگذشته ات ،
دستی برآمده از دخمـه هایِ خوف ،
دیواره هایِ صبر دلت را شکسته بود .

بانویِ من !
بانویِ هفت ساله یِ هفتاد ساله ام !
ای دختِ مرده در رَحِـم آرزویِ خویش ،
می بینمت دوباره در پی این سال هایِ رنج
همراهِ قافله یِ تهمتی عظیم ،
بر پشتِ اشتر تاریخ ، مانده ای .
من شاهدم که بشیرانِ واحـه ها
قلبِ تو را به شیر شتر ، تاخت می زنند
می بینمت به حرف و حدیث قبیله ها
جاری چو نهرهای پراز شیر و از عسل ،
اما ز بحثِ عشق
در صدر و ذیل کلام غریـبـشان
سطری ندیده ای ، حرفی نخوانده ای .

بانویِ من !
ای مریم همیشه مریم تاریخ تلخ من
می بینمت دوباره به گودالِ اتهام
بارانِ سنگ فرو می کشد تو را
آری درست دیده ای این بار نازنین
سنگِ نخست را
عیسا به سویِ تو پرتاب می کند .
بی هوده است شِکوه دگر نازنین من
بی هوده قلبِ کوچکِ در تب نشسته ات
زین چشمه های ِ خشک ،
از روی سادگی ، طلبِ آب می کند .

بانویِ من !
امروز روز توست
باور نمی کنی که روز تو هم می رسد ز راه ؟
یک روز سرد و ساکت و سرشار از دروغ .
یعنی که رویِ این همه تاریخ ، نازنین
خط می کشیم و نقطه و . . . آغاز می کنیم ؛
یعنی دوباره زاده می شوی از دنده یِ کسی
یعنی دوباره طرد شدن از بهشت پاک
یعنی دوباره غـار ، حَرَم ، خواب و رختخواب
یعنی دوباره مقنعه با حکم شیخ شهر
یعنی دوباره خانه نشینی به اذن شرع
یعنی دوباره پایِ نرفتن ، دوباره نـنـگ .
آری رسیده روز تو ای نازنین ز راه
یک روز تلخ و تیره و افتاده از فروغ .




Saturday, February 21, 2009

اتفاق غمگين - كدرلي اولاي- رسول یونان



كدرلي اولاي

بو شعير بير كول قابي­دير
اوندا مني سوندوروب­لر
بودور اونون كولو
بير آز قانا چالير
بيري
مني
سيگارت كيمي
دوداغينا آليب
سونوماده­ك چكدي...

و حالا ترجمه اش می کنم هرچند دوست ندارم اتفاق های غمگین را ترجمه کنم!
اتفاق غمگين

اين شعر
يك زير سيگاري ست
مرا
در آن خاموش كرده اند
به همين خاطر
خاكسترش مايل به خون است
يك نفر
مرا مثل سيگاري
روي لبش گذاشت و
تا انتها كشيد...

Friday, February 13, 2009

چون کسی به سفر میرود - اسماعیل وفا


چون کسی به سفر میرود
اسماعیل وفا


چون کسی به سفر میرود
چون کلید در قفل می چرخد ودر بسته میشود
پرده ها میگریند و پنجره ها بغض میکنند
صندلی ها گردا گرد میز نگران بر جای می مانند
و ظرفهای اشپزخانه و کاردها و چنگالها
و ان بالاتر حوله های اویخته بر دیوار

چون کسی به سفر میرود
سکوت دیوارها لبریز سئوال می شود
نور غمگین پریده رنگ بر فرش قدیمی می تپد
و هوا عطر تن به سفر رفته را
می بوید و فراموش می کند

هیچکس نمی داند. هیچکس
حتی مردگان
که بسیار مسافران باز نیامده
به کجا سفر کرده اند
و سایه هاشان در کجا محو شده است
هیچکس نمی داند هیچکس
تنها زمان جاودان می داند
زمان جاودان که چون شهریاری بیکران
در همه جا ایستاده است
با پلکهای بسته و بیدارش


چون کسی به سفر میرود....

دوازدهم فوریه 2007

Saturday, February 7, 2009

مـثـنـوی خـواند ، نـه افـسانه ی خاتون و کنیز - جمشید پیمان


چـه بـگویـم ز دلـم کایـن هـمـه نـاکـام افـتـاد
بـا یـکی وعـده چـه سـان در طمع خام افـتاد

پـنـدِ پـیـران ، همه از خاطـر حیرت زده شست
اهــرمــن ، روح خــدا دیــد و در ایـن دام افـتاد

روز اول چـه بـگویـم که چـه ها در سر داشت
خــام حـرفـش شـد و آخـر به چه فرجام افتاد

دانــه را دیــد و شـتـابـان شد و غـافل ز قضـا
رفـت و در چـنـبـر آن شـیـخکِ بــد نــام افـتـاد

شب و روزش کـه گهی تیره و گه روشـن بود
شـد غروب و مه و سالش همه در شام افتاد

باورش شد که در این شیـخ ، خـدا جلوه نمود
به هــوایِ رخ حــق ، سـخـت در اوهـام افـتاد

در رخ مــاه شـبـی عـکس چنین شـیـخ بدیـد
چــون نـقـاب از رخـش افکند به سرسام افتاد

مـثـنـوی خـواند ، نـه افـسانه ی خاتون و کنیز
چـشـم خـود بـسـت ودر ایـن دوزخ ایـام افـتاد

Monday, January 26, 2009

خجسته باد پتک و داس و خوشه ی همیشه سبز گندمت !

بــــــه مــــــــلـــــــت بـــــــــــزرگ ایــــــــــــــــــــــــــران بــــــه مـــــســــعـــــود و مـــــــریــــــــم رجــــــــــــــوی بــــــه اسـوه هـای پـایـداری ، رزمـنـدگان آزادی در اشــرف بــــــه ســــــازمـــــان مــــــجـــــــاهدین خـلـق ایــــــران .حذف نام سازمان مجاهدین خلق ایران از لیست تروریستی اتـــحـــادیـــه اروپا ، بـــــر شــــمـا فرخـــــنــــــده بــــــاد!
01/26/2009
جمشید پیمان

گذشته ایـم از فلق
و آفتاب
میان دست و دیدگانمان
طلوع کرده است .
حصار تیرگی
در آن زمان که شب
به اوج خود رسید ه بود ،
درآتش همیشه روشن ستاره هایمان
شکاف خورد وریخت.

گذشته ایم از فلق
نشسته صبرمان به بار
کتاب های کهنه را
به جویبار روشن و سپید بامداد
شسته ایم
وبر سپیدی درفش آرزویمان
تو رانشانده ایم؛
تو ای خجسته آشنای دیر و دور
تو ای نشان لحظه های پرشکوه و پرغررور

گذشته ایم از فلق ؛
به نام نامی تو از فلق گذشته ایم
به نام تو شبِ سیاه بی سپیده را
پر از ستاره کرده ایم .
خجسته باد نام تو
خجسته باد پتک و داس و خوشه ی همیشه سبز گندمت
خجسته باد غرش سلاح بی امان و سرکشت
در اهتزار باد پرچمت
به وقت رزم ، به گاه صلح
به دشت های لاله زار میهنم
به جنگل و به کوه ها
به رودها به دره ها
به هرکجا که نقشی از فروغ زندگیست ،
خجسته باد نام تو

Thursday, January 22, 2009

شخم بر گور زندگان رانيد، شعری از م. سحر




شخم بر گور زندگان رانيد، شعری از م. سحر

در ميان خبرهای بد در بارهء حوادث شرم آوری که سی سال تمام است بی وقفه در کشور ما مکرر می شوند، شنيدم که با بُلدزر به گلزار خاوران هجوم برده اند تا با شخم زدن آرامگاه قربانيان و کاشتن درخت بر خاک آنان به خيال خود آثار جرم و جنايت حکومت سی سالهء خود را از زمين محو کنند و زهی خيال خام! اين بيت ها به تأثير از آن خبر تأسف بار سروده شد

خاوران خار چشم ِ نام شماست

دشمن خونی ِ قوام ِ شماست

حُکم ويرانی شما بی شک

حُکم بی شکّ ِ انهدام شماست

بولدزر هايتان بر اين گلزار

راوی ننگ ِ بی لجام شماست

يک جهان وحشتيد و حق داريد

زانکه مستيد و خون به جام ِ شماست

سروها را به خاک افکنديد

تلخی يادشان به کام ِ شماست

گو گياه و درخت بنشانند

هر درختی که رُست، دام شماست!

هر درختی که رُست، انسانی ست

که به دل دشمن ِ دوام ِ شماست

هی بسوزيد، هی ستم توزيد

آدمی نيست آن که رام شماست

جان آنان درخشش دل ِ ما

و آفتاب ِ شما به بام ِ شماست

زنده گانند و مرگ نپذيرند

مُرده آن قاتل، آن امام ِ شماست!

شخم بر گور زندگان رانيد

گور آنان نه زير گام شماست

گور آنان چراغ تاريخ است

روز آزادگان و شام شماست!

زندگی در کلام آنان زيست

مرگ، دروازهء کلام ِ شماست!

بولدزر دارويی نهائی تان

واپسين شوق ِ التيام شماست!

عاشقان زنده اند، و بر خاکند

مرگ، تدبير ِ طبع ِ خام ِ شماست

بازتاب ِ حضور ِ آنان است

آنچه در قصد ِ انتقام ِ شماست

باغ ِ عشقند و ميوهء تاريخ

نوش ِ آنان ولی حرام ِ شماست

حفظ مسند کنيد و شخم زنيد

دوزخ ِ قصّه ها مقام ِ شماست!

پاريس ، ۱۹.۱.۲۰۰۹م. سحرhttp://msahar.blogspot.com

Wednesday, January 14, 2009

چنین گرگِ به خـون آغشتـه پـوزه - جمشید پیمان

چنین گرگِ به خـون آغشتـه پـوزه
به دشتستانِ ایـران گشته نـاطـور
جمشید پیمان


الا شـیـخ پـلـیـد و زشت و مـنـدور
الا از مــردمــی روح تــو بــس دور

الا ای مـایــه ی جـهـل و تـبـاهـی
فرو در قعر ظلمت ، مـانده مهجور

الا ای نــا هــویـــدا اصــل رنــگـت
زده بــر رخ هـزاران جـلـد مـقـشور

رخ زشـتِ تــو شـد در مـه پـدیـدار
تـهی گـشت آسمـان از تابش نـور

بـه تـاریـکی کـشانـدی میـهـنـم را
درین کارت چه کس بنمود مامور؟

نــکـونــامـی نـبـاشــد در کـنــارت
هـمـه اوبـاش بـاتو گشته محشور

پلشتی را به گیتی جان تو هستی
به پیش مـردمـان ،پستی و منفور

بـه خـون ریـزی نـظـیـرت را نـیـابم
نـه اسکندر ،نـه چنگیز و نـه تیمور

گریـزانـدی ز مـذهـب مـردِ دیـن را
به نـزد اهـرمـن سعی تو مـشکور

عـزا کـردی به هـر خـانـه، طرب را
بـریـدی گیـسـوانِ چـنـگ و تـنـبـور

نه کـژدم می زند برسـانِ تو نـیش
نـه مانـنـدت گــزد بـیـچـاره زنـبـور

*****************
خـدایـا بـا کـه گـویــم دردِ خــود را
چه سان مرهم کنم این زخم ناجور

کـه شیخی ناکس و بی بته امروز
کـشـانـده مـیـهـنـم را بـر لبِ گــور

ز شـاه و پـادشاهـی چـون بریدیم
شده سلطانـمان این شـیخ ناجور

زده تــکــیــه بـر اورنـــگِ ولایــت
بـود کـارش فـریـب و حـیـلـه و زور

چنین گـرگِ به خـون آغشته پوزه
بـه دشـتستانِ ایران گشته ناطـور

کـشیـده خـونِ زنـدانـی ،دم مـرگ
فـرو کرده جـوانـان ، زنــده در گور

مـوافـق را کـشـانـده در لـجـن زار
مـخـالـف را به کشتن داده دستور

بـه فـرمانی گـلـستان را خزان کرد
که گـورسـتـان کـنـد آبـاد و معمور

******************
گـرش روح خـدا خـواندم ،ببخشای
مـرا از ایـن خـطـا مـیـدار مــعــذور

بــه پـیـش داور بــیـنــایِ تـــاریــخ
جــنــایـاتـش نــمـانـد از نـظــر دور

نـمـی مـانـد بدین سان کارو بارش
بـیـفـتـد عاقبت از این شـر و شـور

زجــا خـیـزد چـو خـلـق رنـج دیـده
بکوبد بر سرش بـس تیغ و ساطور

بــروبـد خــاکِ مـیـهـن از وجـودش
شـود ظلمت سـرامان خانه ی نور

درخــشــد بــار دیــگر مـهـر تـابـان
گریـزد از وطن این شیـخ شب کور


Tuesday, January 13, 2009

گزارش از احمد شاملو



گزارش
حمالان پوچی ، مرزهای دشوار تحمل را شکستند.
_ تکبير برادران!
هم‌سرايان وحدت با حنجره‌های بی‌اعتقادی حماسه‌های ايمان خواندند.
_ تکبير برادران!
کودکان شکوفه افسانه‌ی دوزخ را تجربه کردند.
_ تکبير برادران!
*****
ما با نگاه ناباورفاجعه را تاب آورده‌ايم

.هيچ‌کس برادر خطاب‌مان نکرد

و به تشجيع ما تکبيری بر نياورد.
تنهايی را تاب آورده‌ايم و خاموشی را و در اعماق خاکستر می‌تپيم.
احمد شاملو

Thursday, January 8, 2009

در سوگ کلیمیان و در سوگ مسلمانان!ا -اسماعیل وفا

طرح اسماعیل وفا از زهره محسنی پور

در سوگ کلیمیان و در سوگ مسلمانان!ا
اسماعیل وفا

در خوابیم
بربام بلند بومان بال بر بال می کوبند
وطلوع تاریکی رانوید می دهند
اینک طلوع ظلمت!
اینک خورشید خونمرده خفه شده
اینک صبح سیاه

در قصابخانه
ششصد هزار جسد بر قناره ها آویخته است
پیش از آنکه قصاب برگه تقاعدش را دریافت کند
وبنیاد خیریه اش را افتتاح کند
و پس از عمری دراز با طبل و شیپور وپرچم به خاک سپرده شود.
وما در هم آویخته ایم
کف بر لب وبرآهیخته دندان و بر بسته مشت
ودر پشت پنجره هامان به رضایت می گذرد
تمساح عظیم تاریک سیری ناپذیر با لبخندش
و هزاران دندانش
و ششصد هزار جسد هضم شده در بطن بی پایانش

در خوابیم
چنانکه مردگانمان در گورهاشان
و کودکانمان
و کودکان کودکانمان
در زیر دندانهای تمساح تاریک
که در پشت پنجره هامان به رضایت می گذرد
لبخند زنان و با هزارن دندان

شمعی می افروزم
در سوگ کلیمیان
و شمعی در سوگ مسلمانان
ودر خواب زمزمه می کنم
در خوابیم....ا

ششم ژانویه دو هزار ونه

Tuesday, January 6, 2009



خانه ام



منوچهر مرعشی

تو سایه ای از عقاب درپندارم - مهدی یغقوبی ( میلاد

توسایه ای از عقاب درپندارم
دشت گل رازقی د ل ِ تبد ا رم
من درعطش روی تودرخاک کویر
ا ز شط سر ا ب آب برمیدارم






ترجمه چند شعر ترکی - رسول یونان

سايه ي نقره اي دوباره منتشر شد
1
در شهر
هم نمك مي فروشند
هم نان
اما نان و نمك نمي فروشند
"وقار نعمت"

2
شمردن بلد نيستم
دوست داشتن بلدم
گاهي شده
يكي را دوبار دوست داشته باشم
دو نفر را يك جاچه كار مي شود كرد
دوست داشتن بلدم
شمردن بلد نيستم.
"آيدين روشن"
3
خاقان رعد گريست
ابرهاي مادر گريستند
وبر پهنه دريا
ردپاي خانم باران نقش بست
"سعيد موغانلي"

شعرهاي فوق از كتاب سايه نقره اي است. اين كتاب كوچك گزيده و ترجمه من از شاعران ترك سرزمينمان است كه براي بار دوم روانه بازار مي شود.ناشر اين كتاب نشر مشكي است. اين كتاب را مي توانيد ازنشر چشمه در خيابان كريمخان ونشر پنجره در خيابان سهروردي نبش پاليزي و خانه شاعران درخيابان انقلاب پاساژ فروزنده همينطور شهر كتاب ها و كتابفروشي هاي معتبر تهيه كنيد.
ضمنا اين هم آدرس متن قمستي از سخنراني من دركانون ادبيات ايران
:
رسول يونان از «شعر تركيه» گفت

Wednesday, December 31, 2008

سال کهنه میرود - زری اصفهانی




گوش کن!
این صدای گامهای سال کهنه است
خش و خش کنان میان برف
پیر وخسته می رود
روی دوش می برد

کوله بار رنج روزهای رفته را
لحظه ای درنگ میکند
درتلالو چراغ ها
جای پای لحظه های رفته را نگاه میکند
درسکوت گرم لانه
یک پرنده سربلند میکند
خوابناک
گوش میدهد به گام های سال کهنه زیربارش سپید برف
سربه زیر پردوباره میرود به خواب
شب سپید کرده است
شاخه های کاج را
کوچه راو لانه پرنده راا
درسکوت سرد
برف می کشد
روی جای پای سال کهنه پرده ای سپید را
گوش کن!
این صدای گام های سال تازه است
خش وخش کنان میان برف
میرسد زراه

Monday, December 29, 2008

بــاغ می سـوخت درآن بـرهـه یِ بـی بارانی


بــاغ می سـوخت درآن بـرهـه یِ بـی بارانی
جمشید پیمان


شبِ دل خسته پـر از گریه ی چشمان تو بود
سـیـنـه ، انــدوه گـسـار د ل ویــــران تـو بـود

دلِ بــی تـابِ پـــر از خــاطـــره ی پــایــیــزی
تـا سـحـر قـصّـه ی او غـصـه ی پنهان تـو بود

باد شوریده که می خواند به هر کوچه سرود
سخـنش سر بـه سر از مویِ پـریـشان تو بود

آشـنایـان ، هـمه ، بـیـگانه یِ غـمخانه یِ تـو
دلِ دیــوانــه یِ مـا بــود کـه مـهـمـانِ تــو بود

بــاغ می سـوخت درآن بـرهـه یِ بـی بارانی
لـبِ تـفـتـیـده یِ گل تـشنـه یِ بـارانِ تــو بود

سینه یِ همهمه ، در لحظه یِ غمبار سـکوت
یــادگـاری زدلِ بــی ســر و ســامــانِ تـو بـود

تــو در ایــن آیــنــه یِ پــیــر نــبــودی تــنــهـا
جـانِ دلـسـوخـتـه ام هـمـسـفـر جـانِ تـو بود

Sunday, December 28, 2008

يك روز... - رسول یونان


يك روز باراني
تو از راه‌ پله صاعقه
در گوشه افق
به آسمان‌ها گريختي
حالا هر وقت هوا ابري مي‌شود
باد مي‌ وزد
باران مي‌آيد
پشت پنجره‌ مي‌ايستم
تا ببينم اصلا خطوط صاعقه
مثل راه‌پله به نظر مي‌رسد
يا من خيالاتي شده‌ام
شعر همه چيز را از من گرفت
.

Tuesday, December 23, 2008

!یادت می آید؟ -م. ساقی


م.ساقی

این شعر را تحت تأثیر یکی از شعرهای "جیمی کارتر"، رییس جمهوری گذشته ی امریکا سرودم. حدود بیست سال پیش، شعر او از صدای امریکا با صدای
زیبای گوینده ای خوش صدا خوانده شد و تأثیر عجیبی بر من گذاشت


!یادت می آید؟

یادت می آید
روزهای تابستان
روی علفها کُشتی می گرفتیم
و با سرآستین ِ پیراهن های نوجوانی
عرق از چهره می زدودیم
باد موهای ما را ورق می زد
و خنده هامان
بی چروک و یکدست بودند

یادت می آید
آن روزهای ِ آفتابی بی غبار را
که با گذر زمان
و این همه دیوار و راهبند
خاکستری شده اند

یادت می آید
بیدهای مجنون
در ایوان تابستان را
یادت می آید!؟

آخوندها! آخوندها -اسماعیل وفا




آخوندها! آخوندها
اسماعیل وفا

بیست و سوم دسامبر 2008
باید در هر چهار راه داری برپا باشد
و بر ان جسدی آویزان
تا با آسودگی در خیابانها گذر کنید
باید در هر حیابان زندانی وجود داشته باشد
و در هر زندان شکنجه گاهی
و در هر شکنجه گاه پیکرهائی به شلاق بسته شده
تا امنیتتان مختل نشود
باید در هر قدم جمجمه کودکی در زیر نعلینهاتان خرد شود
یا قلبی له گردد،یا چشمی بترکد
تا احساس کنید که اقتدارتان پا برجاست
باید همهمه انبوه بیکاران، معتادان ، گرسنگان،ژولیدگان
بی پناهان،بی خانمانان،
در هر گذرگاه گوشهاتان را بنوازد
تا از سیری خود و پرواری حسابهای بانکی تان مطمئن شوید
و ریش افشان و دستار بندان و عباکشان و شادمان و شکمجنبان
از معابر ویران و تاریک عبور کنید
باید در هر گورستان هزار جسد له شده، هزار جسد تیربارن شده
هزار پیکر بر دار کشیده شده، هزار اسکلت سوخته در جنگ
و بر هر گورهزار چشم گریان از پدران ومادران این سرزمین بگرید
تا لبخندهاتان پایدار بماند
باید در تاریکی هر خیابان
هزار آرزو بر باد رود و هزار ناموس فروخته شود
تا رویاهاتان پایدار بماند و فرصت بیشتری بخرید
باید در هر جمجمه دیگ جهل بجوشد و غلیظ شود
تا بدانید که هر صبح شب طلوع خواهد کرد
و تاریکی پایدار خواهد ماند
باید در یکسو رود خون
و در سوی دیگر رود اشک جاری باشد
تا در میان این دو نمازتان را بخوانید
باید، باید، باید و باید ...و چه کرده اید
چه کرده اید چه کرده اید چه کرده اید
با این ملت کهنریشه وتناور تن
و این میهن که چون گنجی بیکرانه و عظیم
وچون دسته ای گل شاداب به سویتان پرتاب شد
و می توانست قد کشد و بالا رود وبر زیبائی جهان و انسان بیفزاید
و لبخندش بعد از آن همه اشک
و آزادیش بعد از ان همه استبداد
وروشنائی هایش بعد از ان همه شب بشکفد
وپژمرده و پر پر و لگد مالش کردید
و دریدید و تکه تکه اش کردید و به تاریکی اش آغشتید
و بر گردید! برگردید! و به پشت سرتان بنگرید
که آنچه کردید در پی تان راه می سپرد
و تعقیبتان می کند
غرنده بر زمین و پرواز کنان در آسمان
انهمه دارها و طنابهای جنبان در توفان
آنهمه گورستان و جسد وسوگوار
پرواز کنان و غریوان بر آسمان
آنهمه گرسنه و درمانده و بیخانمان و بی سرنوشت
انهمه چشم و قلب و جمجمه خرد شده
انهمه زندان و زنجیر و ظلمت
و آنهمه جوبار و رودهای اشک و خون
بر زمین
برگردید و پشت سرتان را بنگرید
برگردید و پشت سرتان را بنگربد
برگردید و
............

Thursday, December 18, 2008

شعله های خشم تو -جمشید پیمان



شعله های خشم تو
جمشید پیمان
ای شـــده دل و جـانـت ، بـی قــرار آزادی
جــنـبـشـی تـو را بـایـد ، بـا شــعـار آزادی
خستگی بشوی از تن ، پا بـه ره گذار اینک
گــر بــه دل تــو را بـاشـد ، انـتـظـار آزادی

قلـب مـادر ایــران ، خـون شـد از پریشانی
نــاشـکـفـتـه ، پـژمـرده ، کـودکِ خـیـابانی
بشکن این خموشی را،برکش ازدلت فریاد
بــی اثـر بــود دیـگـر ، گـریـه هـای پنـهانی

تــا رهــا شـود مـیـهن ، بر ستمگران تازیم
تـا سـر وطـن مـانـد ، سر بـه پایش اندازیم
دست ما به دست هم،استوار و مستحکم
خاک زخمی خود را ، بـهترین وطـن سازیم

هموطن تو گرخواهی ،شب دگر نمی ماند
ایـن سیاهِ بـد فـرجـام ، تـا سحر نمی ماند
گر زنی ز جـانِ خود ،آتشی بـه شهـر شب
زین پلیدِ جان سنگین،خشک و ترنمی ماند

خیزشی کنون باید ، هموطن در این میدان
جنبشی ز سوز دل ، خیزش از صمیم جان
شعله های خشم تو،ریشه ی ستم سوزد
بـا قـیـام ایـرانـی ، مـی شـود سـتـم ویران

Tuesday, December 9, 2008

ایران همیشه بیدار است






تقدیم به دانشجویانِ دلاور میهنم که با خروش آزادیخواهانه خود در دانشگاه، پایه های کاخ ستمگران را به لرزه در آوردند

ایران همیشه بیدار است
12/08/2008
م. سروش

سپیده دمانِ فردا را می سرایند
تا خورشید نیکبختی انسان
با طلوعی دوباره
غبار از چهره آسمان آبی میهنم بزداید

آن دَم که جانیان گلوی سپیده را فشردند
و دامان سحر را
به خون ستاره آغشتند
تو هنوز کودکی بودی با هزاران آرزوی شیرین
و به همان اندازه حسرت
در قلب کوچک تپنده ات

فریاد کن
که در فریاد تو
زخم هزاران چلچله جاری است
فریاد کن
که در فریاد تو
بذر عشق، در بهاری که در راه است
بارور خواهد شد
و ستاره های خوشبختی فرزندانت
در فردای آزادی ایران
بر تاریکی و خفقان
خط بطلان خواهند کشید

به نام نامی فریادهای تو برای آزادی و عشق
جهانیان دریافته اند
که ایران همیشه بیدار است

Wednesday, December 3, 2008

هنوز سرودتان را مى خوانم -شعری برای یاران دلاور دانشگاه




هنوز سرودتان را مى خوانم


اسماعیل وفا یغمایی

شعری برای یاران دلاور دانشگاه



هرشب
هنوز
و هميشه
به رؤيايت مي بينم اي شنگ
با آن همه فريادت در دهان گلگون
و آن همه جوانى و زندگانى
كه به طنازى سربازان هراسان اخمناك را
به سخره مى گرفتى
در آن خيابان يخ بسته ى شعله ور.


هر شب
هنوز
و هميشه
به رويايت مي بينم در اشك
با آن همه فريادت بر دار
و آن همه جوانى ات بر تخت شكنجه
و آن همه زندگانى ات بر شقيقه ى خونين
و آن همه زيبائى ات در مقابل زشتان
و آن همه روشنائى ات دربرابر پلشتان.

***

جوان بوديم و جوانى
ودر خيابانهاى يخ بسته سرود خوانديم
كه به ظلمت نهان شده در آتش رضا نخواهيم داد
و سر بازان شليك كردند.


جوان بوديم و جوانى
و در خيابانهاى يخ بسته سرود خوانديم
كه به ابليس نهان شده در خدا رضا نخواهيم داد
و سربازان شليك كردند.


جوان بوديم و جوانى
و در خيابانهاى يخ بسته سرود خوانديم
كه به جهل آذين شده با دانش رضا نخواهيم داد
و سربازان شليك كردند.


جوان بوديم و جوانى
و در خيابانهاى يخ بسته سرود خوانديم
كه به زشتى نهان شده در زيبائى رضا نخواهيم داد
و سربازان شليك كردند.


جوان بوديم و جوانى
و در خيابانهاى يخ بسته سرود خوانديم
كه به استبداد نهان شده در آزادى رضا نخواهيم داد
و سربازان شليك كردند


جوان بوديم و جوانى
و در خيابانهاى يخ بسته سرود خوانديم
كه به پلشتى رضا نخواهيم داد
كه به شما رضا نخواهيم داد
و سربازان شليك كردند
و سربازان هنوز شليك مى كنند..
از پس اين همه سال و صاعقه
مى بينمتان
صدايتان را مى شنوم
در آغوشتان ميكشم
و غربت و اندوه جهان را با شما تقسيم مى كنم
آنچنان كه گرمى و شادى خود را با من تقسيم مى كرديد.


نيستيد و هستيد
مردة ا يد و زندگانيد
و هنوز آن خدنگ خروشان
در تاريكى و سكوت
كه مرا ياد مى آورد
كه بايستم
زيراشمايان
شمايان را كه دل من بوديد
در سوداى آزادى پرداخته ايد
و ابلهان داستان بيدلى مرا نمى دانند!.


در خيابانهاى يخ بسته غربت
دور از آن بهارو در اين خزان
هنوز سرودتان را مى خوانم:
به ظلمت نهان شده در آتش رضا نخواهيم داد
به ابليس نهان شده در خدا رضا نخواهيم داد
به جهل آذين شده با دانش رضا نخواهيم داد
به زشتى نهان شده در زيبائى رضا نخواهيم داد
به استبداد نهان شده در آزادى رضا نخواهيم داد
به پلشتى رضا نخواهيم داد
كه به شما رضا نخواهيم داد
و هر شب
هنوز
و هميشه
به رؤيايتان مي بينم
با آن همه جوانى و زندگانى
و آن همه زيبائى
آن همه
زيبائى….

پانزده آذر 1383

اين شعر را به ياد شماري از ياران دوران دانشجوئى كه از پيشتازان وسازماندهندگان جنبّش دانشجوئى در دانشگاه مشهد دردوران شاه در سالهاى پنجاه تا پنجاه و هفت بودند و تمام آنها در دوران خمينى به شهادت رسيدند سرودم .به ياد بتول اسدىو اسلام قلعه سرى كه در رشت تير باران شدند. به ياد ثريا شكرانه كه بر تخت شكنجه و ابوالقاسم مهريزى كه در برابر جوخه آتش در مشهد جان باختند. به ياد بهجت صدوقى كه در همدان به دار كشيده شد و جعفر قربانى كه در مشهد تير باران شد و شهناز وايقانى كه گم شد و از او نشانى به دست نيامد ومحمود غلامى كه با نارنجك به شهادت رسيد و منيژه شهرستانى كه تير باران شد و كرم محمودى زاده كه با قرص سيانورو اميرمحمدابراهيم دها كه با انفجار نارنجك وعلى و مهدى دها كه در برابر جوخه اعدام به شهادت رْسيدند ونصرالله مروج كه تير باران شد و اصغر دهبارى و شماربْسيار ديگر كه نام و يادشان در طاقت اين ياداشت نيست

فنجانی قهوه درانتهای خیابان - زری اصفهانی



بیا امشب شال و کلاه کنیم
و به کوچه بگریزیم
خش خش کنان در خنکای شب
به جستجوی ستاره های رنگی
درآویزهای یخ برویم
به جستجوی زندگی که می چکد از آسمان
چون گرده شکوفه های هلو
گاهی زندگی یک فنجان قهوه است
در انتهای خیابان کوچک ما
گرمایی خرد
آعوش گشوده درسرمای عظیم جهان
وشعله ای رقصان
درانتهای درخنان پژمرده پائیزی
بیا امشب شال و کلاه کنیم
وبه کوچه بگریزیم
گلبرگهای سپید برف
صدای خش خش گامهایمان برزمین
وفنجانی قهوه درا نتهای خیابان
که سهم کمی هم نیست
درزمانی چنین نا بسامان
وجهانی چنین نا پایدار

Monday, December 1, 2008

دو شعر از م . ساقی



می دمد آفتاب


می رسد سوار
می رسد سواری از راههای دور
از جاده های آینه و آفتاب
"و "شبنم
در سپیده دم و گلهای شبدر
آنرا تکرار خواهد کرد

می دمد آفتاب
آری
با شعله های گندمگونش
و روزهای نقل و شادی و لبخند
به خانه باز خواهند گشت

اگر چه در سفریم
اگر چه منتظریم

می رسد سوار
.می دمد آفتاب
م.ساقی

سکوت را بشکن


سکوت را بشکن
بشکن این سکوت ِ خیره ی مرگبار را
ویران کن این رنج بیشمار را

بشکن این تاریکی سرشار از بغض را
درهم بکوب این فتنه ی نابکار را


سکوت را بشکن
آی دیروز من ز تو سربلند
آی امروز من ز تو سرگردان
آی فردای من ز تو آبادان

سکوت را بشکن
فریاد کن خشم ِ نهفت ِ سرخ ِ ژرف را
آزاد شو بند گران بیداد را
بنیادکُن طاق نصرت آزادی را
سکوت را بشکن
سکوت را بشکن و بشتاب
میدان انتقام را

سکوت را بشکن

Sunday, November 30, 2008

تراموا - رسول یونان

یک روز به یاد ماندنی
وقتي آيلار اين شعر را تايپ مي كرد، بغض كرده بود. گفت: داداش ! يعني ممكنه! گفتم: او همه جا مي تواند باشد. واز اتاق بيرون زدم تا اشك هايش را نبينم...

تراموا
من خدا را در يك تراموا ديدم
وبا او
پشت سر گذاشتم
يك روز برفي را.
خيابان را سراسر مه گرفته بود
اما او راننده را تنها نگداشت.

كلاهي سفيد بر سر داشت
و چمداني در دست
لباسي سفيد پوشيده
وچشم هايش آبي آبي بود.
من خدا را در يك تراموا ديدم.
مي دانم
شما حرف مرا باور نخواهيد كرد.

اگر آنكه را كه من ديدم
خدا نبود
پس آن مرد چه كسي بود
و چه نام داشت؟!
چرا شير در رگ هايم جاري ست
چرا طعم آسمان را
در دهانم حس مي كنم؟
تراموا به ترکی
من بير تراموادا تانريني گوردوم!
اونلا من كئچيتديم قارلي بير گونو
دومان بوروموشدو تام خياواني
يالنيز بوراخمادي اوسوروچونو...

شابقاسي باشيندا، الينده چانتا
پالتاري آغ آبباق، گوزلري دنيز...
من بير تراموادا تانريني گوردوم
بيليرم سيز مني باشا دوشمه سيز!

اگر من گوردويوم تانري دئييلدي
كيمي ايدي او كيشي، نه ايدي آدي؟!
ندن سوت دولانار دامارلاريمدا
ندن آغزيمدادي گويلرين دادي؟
!

Tuesday, October 28, 2008

دوشعر - زری اصفهانی


خروسان پاییز
اینجا تنها خروسان پاییزاند که میخوانند
با بالهایشان از ګلهای داودی
و تاج رنګینشان از مخمل برګ های زرد
ایستاده
نه بر بام صبح
که برګنبدهای غروب
و آواز میدهند
ستاره ها ی خفته را
روز اما با جامه های نارنجی اش ګذشته است
همچون بودایی در سکوت
بسوی آتشګاه های پنهان درافقهای دور
اینجا تنها خروسان پاییز اند که میخوانند
با بالهایشان از ګلهای داودی
و آخرین آوازهایشان برګنبدهای غروب
»»»»
آواز غمګین باد

آه اګرابر خوشه های ماه را نمی چید
میتوانستم امشب دوباره مست کنم
درتاکستان های آبی
وبرقصم در نور فانوس های سبز
آه اګر ابر خوشه های ماه را نمی چید

For A Dark Garden زری اصفهانی

باغ تاریک
وقتی سرمای جهان دلم را می فسرد
به سراغت می آمدم
با گیتاری از ترانه های ابری
و آوازی از عطر کاجستان های سرد
درزیر درختانت می نشستم و میخواندم
روشنایی مبهم غروب های مه آلود را
و پچ پچ آرام و کودکانه رود را
درآرزوی رفتن به سراشیب دره های دور

وقتی جهان تاریک میشد و ابرآلود
قلبم را برمیداشتم
وگام زنان درزیر افراهای پائیزی ات می گذشتم
درجستجوی رد پای آخرین پرنده بازمانده از کوچ
و آخرین آواز به جا مانده درخاموشی قصل

اما زمان چه زود میگذرد
من مانده ام با گیتاری از ترانه های ابری
و چشم اندازی از درختان تاریک
و باد که هو هو کنان آخرین برگهایت را جارو میکند
و آخرین آوازت را با خود می برد

Friday, October 26, 2007

اشعار رسول یونان


2

تالاپ.

ماه بر بام خانه ام می افتد.

ادامه باران ها همیشه زیبا نیست

همین طور ادامه رویاها...

نیستی

و این شب سرد و غمگین

ادامه سرمه ای است

که تو به چشمانت کشیده ای...





3

با شعر و سیگار

به جنگ نابرابری ها می روم

من، دون کیشوتی مضحک هستم

که جای کلاهخود و سرنیزه

مدادی در دست و

قابلمه ای بر سر دارد

عکسی به یادگار از من بگیرید

من انسان قرن بیست و یکم هستم!





4

خواب، طعم عسل داشت

در بعدازظهرهایی که

آسمان کمی بالاتر از درخت کاج بود.

با این همه

ما به ایستگاه ها رفتیم

تا دورشدن را

از قطارها یاد بگیریم...

سرانجام از من و تو

تنها خرگوشی سفید

میان کومه های یونجه به خواب رفت.





5

اعتراض داشتم به حکومت پدر

اعتراض داشتم به تفنگ برنو

به ترکه های آلبالو

به ....

و روز را بلندتر می خواستم

یک شب او عصبانی شد

و فردای آن روز

مرا صبح خیلی زود از خواب بیدار کرد

که نباید می کرد

حالا،

من، سال هاست در خواب راه می روم.





6

نه امپراتورم

و نه ستاره ای در مشت دارم

اما خودم را

با کسی که خیلی خوشبخت است اشتباه گرفته ام

و به جای او راه می روم

غذا می خورم

می خوابم و ...

چه اشتباه قشنگ و دل انگیزی!

****
هیچ کس باور نمی‌کند

که من

به خاطر صدایی که

دوباره بشنوم

در کوچه های شبانه

تلف شدم

مردم

تو صدای دل‌انگیز پیانویی بودی

که در یک شب مهتابی

از کلبه‌ای مجهول به گوش می‌رسید

هیچ کس باور نمی‌کند

که من

به خاطر....ا