سال کهنه میرود - زری اصفهانی

| | 0 comments




گوش کن!
این صدای گامهای سال کهنه است
خش و خش کنان میان برف
پیر وخسته می رود
روی دوش می برد

کوله بار رنج روزهای رفته را
لحظه ای درنگ میکند
درتلالو چراغ ها
جای پای لحظه های رفته را نگاه میکند
درسکوت گرم لانه
یک پرنده سربلند میکند
خوابناک
گوش میدهد به گام های سال کهنه زیربارش سپید برف
سربه زیر پردوباره میرود به خواب
شب سپید کرده است
شاخه های کاج را
کوچه راو لانه پرنده راا
درسکوت سرد
برف می کشد
روی جای پای سال کهنه پرده ای سپید را
گوش کن!
این صدای گام های سال تازه است
خش وخش کنان میان برف
میرسد زراه

بــاغ می سـوخت درآن بـرهـه یِ بـی بارانی

| | 0 comments


بــاغ می سـوخت درآن بـرهـه یِ بـی بارانی
جمشید پیمان


شبِ دل خسته پـر از گریه ی چشمان تو بود
سـیـنـه ، انــدوه گـسـار د ل ویــــران تـو بـود

دلِ بــی تـابِ پـــر از خــاطـــره ی پــایــیــزی
تـا سـحـر قـصّـه ی او غـصـه ی پنهان تـو بود

باد شوریده که می خواند به هر کوچه سرود
سخـنش سر بـه سر از مویِ پـریـشان تو بود

آشـنایـان ، هـمه ، بـیـگانه یِ غـمخانه یِ تـو
دلِ دیــوانــه یِ مـا بــود کـه مـهـمـانِ تــو بود

بــاغ می سـوخت درآن بـرهـه یِ بـی بارانی
لـبِ تـفـتـیـده یِ گل تـشنـه یِ بـارانِ تــو بود

سینه یِ همهمه ، در لحظه یِ غمبار سـکوت
یــادگـاری زدلِ بــی ســر و ســامــانِ تـو بـود

تــو در ایــن آیــنــه یِ پــیــر نــبــودی تــنــهـا
جـانِ دلـسـوخـتـه ام هـمـسـفـر جـانِ تـو بود

يك روز... - رسول یونان

| | 0 comments


يك روز باراني
تو از راه‌ پله صاعقه
در گوشه افق
به آسمان‌ها گريختي
حالا هر وقت هوا ابري مي‌شود
باد مي‌ وزد
باران مي‌آيد
پشت پنجره‌ مي‌ايستم
تا ببينم اصلا خطوط صاعقه
مثل راه‌پله به نظر مي‌رسد
يا من خيالاتي شده‌ام
شعر همه چيز را از من گرفت
.

!یادت می آید؟ -م. ساقی

| | 0 comments


م.ساقی

این شعر را تحت تأثیر یکی از شعرهای "جیمی کارتر"، رییس جمهوری گذشته ی امریکا سرودم. حدود بیست سال پیش، شعر او از صدای امریکا با صدای
زیبای گوینده ای خوش صدا خوانده شد و تأثیر عجیبی بر من گذاشت


!یادت می آید؟

یادت می آید
روزهای تابستان
روی علفها کُشتی می گرفتیم
و با سرآستین ِ پیراهن های نوجوانی
عرق از چهره می زدودیم
باد موهای ما را ورق می زد
و خنده هامان
بی چروک و یکدست بودند

یادت می آید
آن روزهای ِ آفتابی بی غبار را
که با گذر زمان
و این همه دیوار و راهبند
خاکستری شده اند

یادت می آید
بیدهای مجنون
در ایوان تابستان را
یادت می آید!؟

آخوندها! آخوندها -اسماعیل وفا

| | 0 comments




آخوندها! آخوندها
اسماعیل وفا

بیست و سوم دسامبر 2008
باید در هر چهار راه داری برپا باشد
و بر ان جسدی آویزان
تا با آسودگی در خیابانها گذر کنید
باید در هر حیابان زندانی وجود داشته باشد
و در هر زندان شکنجه گاهی
و در هر شکنجه گاه پیکرهائی به شلاق بسته شده
تا امنیتتان مختل نشود
باید در هر قدم جمجمه کودکی در زیر نعلینهاتان خرد شود
یا قلبی له گردد،یا چشمی بترکد
تا احساس کنید که اقتدارتان پا برجاست
باید همهمه انبوه بیکاران، معتادان ، گرسنگان،ژولیدگان
بی پناهان،بی خانمانان،
در هر گذرگاه گوشهاتان را بنوازد
تا از سیری خود و پرواری حسابهای بانکی تان مطمئن شوید
و ریش افشان و دستار بندان و عباکشان و شادمان و شکمجنبان
از معابر ویران و تاریک عبور کنید
باید در هر گورستان هزار جسد له شده، هزار جسد تیربارن شده
هزار پیکر بر دار کشیده شده، هزار اسکلت سوخته در جنگ
و بر هر گورهزار چشم گریان از پدران ومادران این سرزمین بگرید
تا لبخندهاتان پایدار بماند
باید در تاریکی هر خیابان
هزار آرزو بر باد رود و هزار ناموس فروخته شود
تا رویاهاتان پایدار بماند و فرصت بیشتری بخرید
باید در هر جمجمه دیگ جهل بجوشد و غلیظ شود
تا بدانید که هر صبح شب طلوع خواهد کرد
و تاریکی پایدار خواهد ماند
باید در یکسو رود خون
و در سوی دیگر رود اشک جاری باشد
تا در میان این دو نمازتان را بخوانید
باید، باید، باید و باید ...و چه کرده اید
چه کرده اید چه کرده اید چه کرده اید
با این ملت کهنریشه وتناور تن
و این میهن که چون گنجی بیکرانه و عظیم
وچون دسته ای گل شاداب به سویتان پرتاب شد
و می توانست قد کشد و بالا رود وبر زیبائی جهان و انسان بیفزاید
و لبخندش بعد از آن همه اشک
و آزادیش بعد از ان همه استبداد
وروشنائی هایش بعد از ان همه شب بشکفد
وپژمرده و پر پر و لگد مالش کردید
و دریدید و تکه تکه اش کردید و به تاریکی اش آغشتید
و بر گردید! برگردید! و به پشت سرتان بنگرید
که آنچه کردید در پی تان راه می سپرد
و تعقیبتان می کند
غرنده بر زمین و پرواز کنان در آسمان
انهمه دارها و طنابهای جنبان در توفان
آنهمه گورستان و جسد وسوگوار
پرواز کنان و غریوان بر آسمان
آنهمه گرسنه و درمانده و بیخانمان و بی سرنوشت
انهمه چشم و قلب و جمجمه خرد شده
انهمه زندان و زنجیر و ظلمت
و آنهمه جوبار و رودهای اشک و خون
بر زمین
برگردید و پشت سرتان را بنگرید
برگردید و پشت سرتان را بنگربد
برگردید و
............

شعله های خشم تو -جمشید پیمان

| | 0 comments



شعله های خشم تو
جمشید پیمان
ای شـــده دل و جـانـت ، بـی قــرار آزادی
جــنـبـشـی تـو را بـایـد ، بـا شــعـار آزادی
خستگی بشوی از تن ، پا بـه ره گذار اینک
گــر بــه دل تــو را بـاشـد ، انـتـظـار آزادی

قلـب مـادر ایــران ، خـون شـد از پریشانی
نــاشـکـفـتـه ، پـژمـرده ، کـودکِ خـیـابانی
بشکن این خموشی را،برکش ازدلت فریاد
بــی اثـر بــود دیـگـر ، گـریـه هـای پنـهانی

تــا رهــا شـود مـیـهن ، بر ستمگران تازیم
تـا سـر وطـن مـانـد ، سر بـه پایش اندازیم
دست ما به دست هم،استوار و مستحکم
خاک زخمی خود را ، بـهترین وطـن سازیم

هموطن تو گرخواهی ،شب دگر نمی ماند
ایـن سیاهِ بـد فـرجـام ، تـا سحر نمی ماند
گر زنی ز جـانِ خود ،آتشی بـه شهـر شب
زین پلیدِ جان سنگین،خشک و ترنمی ماند

خیزشی کنون باید ، هموطن در این میدان
جنبشی ز سوز دل ، خیزش از صمیم جان
شعله های خشم تو،ریشه ی ستم سوزد
بـا قـیـام ایـرانـی ، مـی شـود سـتـم ویران

ایران همیشه بیدار است

| | 0 comments






تقدیم به دانشجویانِ دلاور میهنم که با خروش آزادیخواهانه خود در دانشگاه، پایه های کاخ ستمگران را به لرزه در آوردند

ایران همیشه بیدار است
12/08/2008
م. سروش

سپیده دمانِ فردا را می سرایند
تا خورشید نیکبختی انسان
با طلوعی دوباره
غبار از چهره آسمان آبی میهنم بزداید

آن دَم که جانیان گلوی سپیده را فشردند
و دامان سحر را
به خون ستاره آغشتند
تو هنوز کودکی بودی با هزاران آرزوی شیرین
و به همان اندازه حسرت
در قلب کوچک تپنده ات

فریاد کن
که در فریاد تو
زخم هزاران چلچله جاری است
فریاد کن
که در فریاد تو
بذر عشق، در بهاری که در راه است
بارور خواهد شد
و ستاره های خوشبختی فرزندانت
در فردای آزادی ایران
بر تاریکی و خفقان
خط بطلان خواهند کشید

به نام نامی فریادهای تو برای آزادی و عشق
جهانیان دریافته اند
که ایران همیشه بیدار است

هنوز سرودتان را مى خوانم -شعری برای یاران دلاور دانشگاه

| | 0 comments




هنوز سرودتان را مى خوانم


اسماعیل وفا یغمایی

شعری برای یاران دلاور دانشگاه



هرشب
هنوز
و هميشه
به رؤيايت مي بينم اي شنگ
با آن همه فريادت در دهان گلگون
و آن همه جوانى و زندگانى
كه به طنازى سربازان هراسان اخمناك را
به سخره مى گرفتى
در آن خيابان يخ بسته ى شعله ور.


هر شب
هنوز
و هميشه
به رويايت مي بينم در اشك
با آن همه فريادت بر دار
و آن همه جوانى ات بر تخت شكنجه
و آن همه زندگانى ات بر شقيقه ى خونين
و آن همه زيبائى ات در مقابل زشتان
و آن همه روشنائى ات دربرابر پلشتان.

***

جوان بوديم و جوانى
ودر خيابانهاى يخ بسته سرود خوانديم
كه به ظلمت نهان شده در آتش رضا نخواهيم داد
و سر بازان شليك كردند.


جوان بوديم و جوانى
و در خيابانهاى يخ بسته سرود خوانديم
كه به ابليس نهان شده در خدا رضا نخواهيم داد
و سربازان شليك كردند.


جوان بوديم و جوانى
و در خيابانهاى يخ بسته سرود خوانديم
كه به جهل آذين شده با دانش رضا نخواهيم داد
و سربازان شليك كردند.


جوان بوديم و جوانى
و در خيابانهاى يخ بسته سرود خوانديم
كه به زشتى نهان شده در زيبائى رضا نخواهيم داد
و سربازان شليك كردند.


جوان بوديم و جوانى
و در خيابانهاى يخ بسته سرود خوانديم
كه به استبداد نهان شده در آزادى رضا نخواهيم داد
و سربازان شليك كردند


جوان بوديم و جوانى
و در خيابانهاى يخ بسته سرود خوانديم
كه به پلشتى رضا نخواهيم داد
كه به شما رضا نخواهيم داد
و سربازان شليك كردند
و سربازان هنوز شليك مى كنند..
از پس اين همه سال و صاعقه
مى بينمتان
صدايتان را مى شنوم
در آغوشتان ميكشم
و غربت و اندوه جهان را با شما تقسيم مى كنم
آنچنان كه گرمى و شادى خود را با من تقسيم مى كرديد.


نيستيد و هستيد
مردة ا يد و زندگانيد
و هنوز آن خدنگ خروشان
در تاريكى و سكوت
كه مرا ياد مى آورد
كه بايستم
زيراشمايان
شمايان را كه دل من بوديد
در سوداى آزادى پرداخته ايد
و ابلهان داستان بيدلى مرا نمى دانند!.


در خيابانهاى يخ بسته غربت
دور از آن بهارو در اين خزان
هنوز سرودتان را مى خوانم:
به ظلمت نهان شده در آتش رضا نخواهيم داد
به ابليس نهان شده در خدا رضا نخواهيم داد
به جهل آذين شده با دانش رضا نخواهيم داد
به زشتى نهان شده در زيبائى رضا نخواهيم داد
به استبداد نهان شده در آزادى رضا نخواهيم داد
به پلشتى رضا نخواهيم داد
كه به شما رضا نخواهيم داد
و هر شب
هنوز
و هميشه
به رؤيايتان مي بينم
با آن همه جوانى و زندگانى
و آن همه زيبائى
آن همه
زيبائى….

پانزده آذر 1383

اين شعر را به ياد شماري از ياران دوران دانشجوئى كه از پيشتازان وسازماندهندگان جنبّش دانشجوئى در دانشگاه مشهد دردوران شاه در سالهاى پنجاه تا پنجاه و هفت بودند و تمام آنها در دوران خمينى به شهادت رسيدند سرودم .به ياد بتول اسدىو اسلام قلعه سرى كه در رشت تير باران شدند. به ياد ثريا شكرانه كه بر تخت شكنجه و ابوالقاسم مهريزى كه در برابر جوخه آتش در مشهد جان باختند. به ياد بهجت صدوقى كه در همدان به دار كشيده شد و جعفر قربانى كه در مشهد تير باران شد و شهناز وايقانى كه گم شد و از او نشانى به دست نيامد ومحمود غلامى كه با نارنجك به شهادت رسيد و منيژه شهرستانى كه تير باران شد و كرم محمودى زاده كه با قرص سيانورو اميرمحمدابراهيم دها كه با انفجار نارنجك وعلى و مهدى دها كه در برابر جوخه اعدام به شهادت رْسيدند ونصرالله مروج كه تير باران شد و اصغر دهبارى و شماربْسيار ديگر كه نام و يادشان در طاقت اين ياداشت نيست

فنجانی قهوه درانتهای خیابان - زری اصفهانی

| | 0 comments



بیا امشب شال و کلاه کنیم
و به کوچه بگریزیم
خش خش کنان در خنکای شب
به جستجوی ستاره های رنگی
درآویزهای یخ برویم
به جستجوی زندگی که می چکد از آسمان
چون گرده شکوفه های هلو
گاهی زندگی یک فنجان قهوه است
در انتهای خیابان کوچک ما
گرمایی خرد
آعوش گشوده درسرمای عظیم جهان
وشعله ای رقصان
درانتهای درخنان پژمرده پائیزی
بیا امشب شال و کلاه کنیم
وبه کوچه بگریزیم
گلبرگهای سپید برف
صدای خش خش گامهایمان برزمین
وفنجانی قهوه درا نتهای خیابان
که سهم کمی هم نیست
درزمانی چنین نا بسامان
وجهانی چنین نا پایدار

دو شعر از م . ساقی

| | 0 comments



می دمد آفتاب


می رسد سوار
می رسد سواری از راههای دور
از جاده های آینه و آفتاب
"و "شبنم
در سپیده دم و گلهای شبدر
آنرا تکرار خواهد کرد

می دمد آفتاب
آری
با شعله های گندمگونش
و روزهای نقل و شادی و لبخند
به خانه باز خواهند گشت

اگر چه در سفریم
اگر چه منتظریم

می رسد سوار
.می دمد آفتاب
م.ساقی

سکوت را بشکن


سکوت را بشکن
بشکن این سکوت ِ خیره ی مرگبار را
ویران کن این رنج بیشمار را

بشکن این تاریکی سرشار از بغض را
درهم بکوب این فتنه ی نابکار را


سکوت را بشکن
آی دیروز من ز تو سربلند
آی امروز من ز تو سرگردان
آی فردای من ز تو آبادان

سکوت را بشکن
فریاد کن خشم ِ نهفت ِ سرخ ِ ژرف را
آزاد شو بند گران بیداد را
بنیادکُن طاق نصرت آزادی را
سکوت را بشکن
سکوت را بشکن و بشتاب
میدان انتقام را

سکوت را بشکن