مـثـنـوی خـواند ، نـه افـسانه ی خاتون و کنیز - جمشید پیمان

| |


چـه بـگویـم ز دلـم کایـن هـمـه نـاکـام افـتـاد
بـا یـکی وعـده چـه سـان در طمع خام افـتاد

پـنـدِ پـیـران ، همه از خاطـر حیرت زده شست
اهــرمــن ، روح خــدا دیــد و در ایـن دام افـتاد

روز اول چـه بـگویـم که چـه ها در سر داشت
خــام حـرفـش شـد و آخـر به چه فرجام افتاد

دانــه را دیــد و شـتـابـان شد و غـافل ز قضـا
رفـت و در چـنـبـر آن شـیـخکِ بــد نــام افـتـاد

شب و روزش کـه گهی تیره و گه روشـن بود
شـد غروب و مه و سالش همه در شام افتاد

باورش شد که در این شیـخ ، خـدا جلوه نمود
به هــوایِ رخ حــق ، سـخـت در اوهـام افـتاد

در رخ مــاه شـبـی عـکس چنین شـیـخ بدیـد
چــون نـقـاب از رخـش افکند به سرسام افتاد

مـثـنـوی خـواند ، نـه افـسانه ی خاتون و کنیز
چـشـم خـود بـسـت ودر ایـن دوزخ ایـام افـتاد

0 comments: